امشب از آسمان دیده تو 
روی شعرم گلچین سانگ می‌بارد

درون زمستان دشت کاغذها 
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

شعر دیوانه تب‌آلودم 
شرمگین از شیار خواهش‌ها 

پیکرش را دوباره می‌سوزد 
عطش جاودان آتش‌ها 

آری آغاز دوست داشتن هست 
گرچه پایان راه ناپیداست 

من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 

شب پر از قطره‌های الماس هست 
از سیاهی چرا هراسیدن 

آنچه از شب به جای می‌ماند 
عطر سکرآور گل یاس هست 

آه بگذار گم شوم درون تو 
کس نیابد دگر نشانه من 

روح سوزان و آه مرطوبت 
بوزد بر تن ترانه من 

آه بگذار زین دریچه باز 
خفته بر بال گرم رویاها 

همره روزها سفر گیرم 
بگریزم ز مرز دنیاها 

دانی از زندگی چه می‌خواهم 
من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو 

زندگی گر هزار باره بود 
بار دیگر تو.. بار دیگر تو 

آنچه درون من نهفته دریایی‌ست 
کی توان نهفتنم باشد 

با تو زین سهمگین طوفان 
کاش یارای گفتنم باشد 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
بروم درون میان صحراها 

سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
چون غباری ز خود فرو ریزم 

زیر پای تو سر نهم آرام 
به سبک سایه به تو آویزم 

آری آغاز دوست داشتن هست 
گرچه پایان راه نا پیداست 

من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست

~~~~~✦✦✦~~~~~

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر 
درون روحمان طراوت مهتاب عشق بود 

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ 
خامش بر آستانه محراب عشق بود 

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو 
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید 

هر لحظه می‌چکید ز مژگان نازکم 
بر برگ دست‌های تو اين شبنم سپید 

گویی فرشتگان خدا درون کنار ما 
با دست‌های کوچکشان چنگ می‌زدند 

درون عطر عود و ناله اسپند و ابر دود 
محراب را ز پاکی خود رنگ می‌زدند 

پیشانی بلند تو درون نور شمع‌ها 
آرام و رام بود چو دریای روشنی 

با ساق‌های نقره نشانش نشسته بود 
درون زیر پلک‌های تو رویای روشنی 

من تشنه صدای تو بودم که می‌سرود
درون گوشم اين کلام خوش دلنواز را 

چون کودکان که رفته ز خود گوش می‌کنند 
افسانه‌های کهنه لبریز راز را 

آنگه درون آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح‌های رنگ رنگ 

درون سینه قلب روشن محراب می‌تپید 
من شعله‌ور درون آتش اين لحظه درنگ 

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح 
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو 

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز 
درون سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

~~~~~✦✦✦~~~~~

چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می‌کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه‌های وسوسه مغشوش می‌کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش هست
با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی

گمراه‌تر از روح شرابی و دیده را
درون شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می‌کنی

تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی

درون سایه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می‌کنی؟

زیباترین شعرهای عاشقانه فروغ فرخزاد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت 
راهی بجز گریز برایم نمانده بود 

این عشق آتشین پر از درد بی امید 
درون وادی گناه و جنونم کشانده بود 

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 
 با اشک‌های دیده ز لب شستشو دهم 

رفتم که ناتمام بمانم درون این سرود 
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم 

 رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود 
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما 

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح 
بیرون فتاده بود به یک‌باره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم 
درون لابلای دامن شبرنگ زندگی 

رفتم که درون سیاهی یک گور بی نشان 
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم 
از خنده‌های وحشی طوفان گریختم 

 از بستر وصال به آغوش سرد هجر 
آزرده از ملامت وجدان گریختم 

ای سینه درون حرارت سوزان خود بسوز 
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر 

می‌خواستم که شعله شوم سرکشی کنم 
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر 

روحی مشوشم که شبی بی نيوز ز خویش 
درون دامن سکوت به تلخی گریستم 

نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها 
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

~~~~~✦✦✦~~~~~

از من رمیده‌ای و من ساده دل هنوز 
بی‌مهری و جفای تو باور نمی‌کنم 

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این 
دیگر هوای دلبر دیگر نمی‌کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید 
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم 

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا 
درون این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم 

یاد آر اين زن اين زن دیوانه را که خفت 
یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز 

لرزید بر لبان عطش کرده‌اش هوس 
خندید درون نگاه گریزنده‌اش نیاز 

لب‌های تشنه‌اش به لبت داغ بوسه زد 
افسانه‌های شوق ترا اعلام کرد با نگاه 

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت 
اين بازوان سوخته درون باغ زرد ماه 

هر قصه‌ای که ز عشق خواندی به گوش او
درون دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده هست 

دردا دگر چه مانده از اين شب شب شگفت 
اين شاخه خشک گشته و اين باغ مرده هست

با آنکه رفته‌ای و مرا برده‌ای ز یاد 
می‌خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت 

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز 
بر سینه پر آتش خود می‌فشارمت

~~~~~✦✦✦~~~~~

درون دو چشمش گناه می‌خندید
بر رخش نور ماه می‌خندید 

درون گذرگاه اين لبان خموش 
شعله‌ای بی پناه می‌خندید 

شرمناک و پر از نیازی گنگ 
 با نگاهی که رنگ مستی داشت 

درون دو چشمش نگاه کردم و اعلام کرد 
باید از عشق حاصلی برداشت!

سایه‌ای روی سایه‌ای خم شد 
درون نهانگاه رازپرور شب 

نفسی روی گونه‌ای لغزید 
بوسه‌ای شعله زد میان دو لب

‌~~~~~✦✦✦~~~~~

اگر به سویت این چنین دویده‌ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که درون کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و اين فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی‌زوال او

زیباترین شعرهای عاشقانه فروغ فرخزاد

تو را می‌خواهم و دانم که هرگز 
 به کام دل درون آغوشت نگیرم 

تویی اين آسمان صاف و روشن 
من این کنج قفس مرغی اسیرم 

ز پشت میله‌های سرد تیره 
نگاه حسرتم حیران به رویت 

درون این فکرم که دستی پیش آید 
و من ناگه گشایم پر به سویت 

درون این فکرم که درون یک لحظه غفلت 
از این زندان خامُش پر بگیرم 

به چشم مرد زندانبان بخندم 
کنارت زندگی از سر بگیرم 

درون این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست 

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 
 دگر از بهر پروازم نفس نیست 

ز پشت میله‌ها هر صبح روشن 
 نگاه کودکی خندد به رویم 

چو من سر می‌کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می‌آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم 
ز من بگذر که من مرغی اسیرم 

من اين شمعم که با سوز دل خویش 
 فروزان می‌کنم ویرانه‌ای را 

اگر خواهم که خاموشی گزینم 
پریشان می‌کنم کاشانه‌ای را

~~~~~✦✦✦~~~~~

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم

هرچه دادم به او حلالش باد
غیراز اين دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک‌سر بود 
خود ندانم چگونه رامش کرد

اوکه می‌اعلام کرد دوستت دارم
بنابراين چرا زهر غم به جامش کرد؟

اگر از شهد آتشین لب من
جرعه‌ای نوش کرد و شد سرمست 

حسرتم نیست زآنکه این لب را
بوسه‌های نداده بسیار هست

~~~~~✦✦✦~~~~~

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه‌های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش‌تر از خوابست

خیره بر سایه‌های وحشی بید
می‌خزم درون سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه‌ای دلخواه
می‌نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می‌رقصد
درون بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می‌دود همچو خون به رگ‌هایم

آه … گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی درون این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله‌های بوسه تو
می‌شکوفد چو لاله گرم نیاز

درون خیالم گلچین سانگ‌ای پر نور
می‌درخشد میان‌هاله راز

ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می‌ساید

همره نغمه‌های موزونش
گوئیا بوی عود می‌آید

آه … باور نمی‌کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد

نگه اين دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رؤیایی
زهره بر من فکنده دیده عشق

می‌نویسم به روی دفتر خویش:
«جاودان باشی، ای سپیده عشق»

زیباترین شعرهای عاشقانه فروغ فرخزاد

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما